صحنه:
|
اتاقي در يك خانه اشرافي قديمي، با وسايل آنتيك،
مبلهاي مخمل اما زهوار در رفته، فرشهاي دست بافت اما مندرس، و ديواري با طاق
ضربي و رف اما با گچهاي فرو ريخته و نمور. كه اما بر آن تابلوهاي مينياتور،
شمشير و وسايل عتيقه ديگر آويخته شده در اتاق به همين سياق خرت و پرتهاي ديگري
چون گرامافون بلندگودار، راديوي آندريا، دو لابچه و… نامنظم و درب و داغن به چشم ميخورند.
*************
|
|
مرد و مرتيكه در اتاق هستند. مرتيكه با بيحالي روي
مبلي لميده بود و مرد با دل نگراني قدم ميزند آنان در هين مكالمه شان چندان
لازم نيست به هم بنگرند.
|
مرد:
|
(به ساعت خود مينگرد) چقدر دير كرده، نكنه نياد!
|
مرتيكه:
|
( به ساعت مينگرد) چقدر دلواپسي، نه مطمئن باش كه
ميآد.
|
مرد:
|
بله ميآد، خودش گفته كه ميآد (به سمت پنجره ميرود)
حتماً ميآد.
|
مرتيكه:
|
(خود را باد ميزند) اوف… چقدر هوا گرمه!
|
مرد:
|
به سمت ميز ميرود و وسايل پذيرايي را وارسي ميكند)
اميدوارم همه چيز به خوبي پيش بره نه سيخ بسوزه نه كباب
|
مرتيكه:
|
بوي سوختن از الان داره ميآد (خود را جابجا ميكند)
من كه باور نميكنم همه چيز خوب پيش بره
|
مرد:
|
چرا نره. ما توي تلفن همه توافقها را كرديم. اون
به ما اطمينان داد كه نسبت به اين مسئله حسن نظر داره و ميخواد همه چيز به خوبي
و خوشي تموم بشه
|
مرتيكه:
|
حالا اومديم و سوءنظر داشت. اون وقت چي؟
|
مرد:
|
(به فكر ميرود) اون گفت نفع من رو هم در نظر ميگيرد… اون ميدونه
كه من اينجا حق آب و گل دارم… نهنه امكان نداره سوء نظر داشته باشد. اين حرفها
رو بذار كنار.
|
مرتيكه:
|
هه … باشه ميذارم كنار
|
مرد:
|
(به سمت دولابچه رفته، درب آب را ميگشايد) خب همه
مدارك روهم اينجا گذاشتم. بنچاق، اسناد، سند منگولهدار و…
|
مرتيكه:
|
(برخاسته نگاهي سرسري به اسناد ميافكند) بلكه همه
چيز آماده است. سند و بنچاق و غيره جز اين كه من هنوز باور نميكنم كه اون كفتار
ماده…
|
مرد:
|
اون خيلي ملايم با من حرف زد(در دولابچه را ميبندد)
گفت كه دلش براي اين جا تنگ شده
|
مرتيكه:
|
همه … چرت و چولا…
|
مرد:
|
گفت… گفت بعد از اين همه سال، علاقمنده كه من رو ببينه
|
مرتيكه:
|
غلط كرده. اصلاً چرا اون بايد علاقهاي به ديدن تو
داشته باشد.
|
مرد:
|
(با احساسي مهآلود) من همبازي كودكيش بودم(خود را
در آيينه ورانداز ميكند و دستي به موهاي جوگندمي خود ميكشد) اگر چه الان…
|
مرتيكه:
|
عجب… و حالا اون بعد از اين همه سال زندگي توي
كافرستون فقط به عشق همبازي كودكيش برگشته. صحيح
|
مرد:
|
(با خود) به عشق(به خود ميآيد) نه. نه به خاطر اين… ولي به هر
حال اينجا هم بخشي از خاطرات اونه.
|
مرتيكه:
|
خاك بر سرت. تو هنوز بدبخت شي.
|
مرد:
|
من؟ من نه نه… ما فقط همبازي بوديم. بعد هم يك رابطه دوستانه و
سالم. به هم احترام ميذاشتيم.
|
مرتيكه:
|
(بيتوجه) بدبخت او برگشته املاكشو بفروشه و بعد هم
آفي درزن(*) شما هم بعدش لطفاً هري… خوش اومدي جناب سرايدارزاده… فكر كردي اون حرفهاي جووني… لابد … لااله الااله…
|
مرد:
|
ولي اون به من اطمينان داد كه جبران اين سالها رو
ميكنه، حقوق من رو به رسميت ميشناسه.
|
مرتيكه:
|
حرفهاي مفت. خواهيم ديد (صداي زنگ در ميآيد) به
زودي خواهيم ديد.
|
مرد:
|
آه اومد… نگفتم ميآد( به سمت آيفون ميرود و گوشي را بر
ميدارد. مرتيكه هم خود را به گوشي نزديك ميكند) بله؟ … بله بله بفرماييد(دكمه را فشار ميدهد) تشريف
بياريد تو.
مرتيكه با ولنگاري به سمت پنجره رفته و به آن تيكه
ميدهد مرد با تشويش و انتظار قدم ميزند. لحظهاي برگشته نگاه مضطربي به مرتيكه
مياندازد، و يك پوزخندي ميزند. چند تقه به در ميخورد.
|
مرد:
|
بله بفرمائيد تو…
در به يك بار باز ميشود و زنيكه به داخل سرك ميكشد.
با بدگماني نگاهي به اتاق مياندازد. مرتيكه پقي زير لب ميخندد. زنيكه كنار ميرود،
و زن با اشتياق پا به درون مينهد و با هيجان به اتاق مينگرد.
|
زن:
|
خدايا… نه درست همون طوره كه فكرش ميكردم. خداي من چقدر
خوابش رو ميديدم
|
مرد:
|
خيرمقدم عرض ميكنم سركار خانم
|
زن:
|
(مرد را ميبيند) آخ ببخشيد… سلام… حالتون چطوره؟
|
مرد:
|
به لطف شما. حال سركار چطوره؟
|
زن:
|
خوب… هيچوقت اين قدر خوب نبودم. شما چقدر جا افتاده
شدين. موهاتون…
|
مرد:
|
چه كنيم ديگه پير شديم.
زنيكه با بياعتنايي در اتاق قدم ميزند متوجه
مرتيكه ميشود كه با تمسخر به او مينگرد.
|
زنيكه:
|
(با
بدگماني) شما هم اينجا هستيد؟
|
مرتيكه:
|
در خدمتگزاري حاضرم
زنيكه پشت چشمي نازك كرده، دور ميشود
|
مرد:
|
خيلي مشرف كرديد. چرا نمينشينيد؟
|
زن:
|
نه، بذاريد خوب اين جا رو تماشا كنم… آه خونه
كودكيها
مرد گرامافون را به كار مياندازد، تصنيفي پخش ميشود.
زن از احساس خوشي لبريز ميشود. چشمانش را ميبندد.
|
زن:
|
مثل يه رؤياست. به نظرم اومد كه قبلاً همه اين لحظه
رو ديدم.
|
مرتيكه:
|
(پوزه خندي ميزند) چه رمانتيك
|
زن:
|
(چشم ميگشايد) دلم ميخواست ميبوسيدمتون (مرد با
شرمندگي به مرتيكه مينگرد)
|
مرتيكه:
|
اوه
|
زنيكه:
|
اهيم
|
زن:
|
البته مثل
يه خواهد
گرمافون گير ميكند و يك تكه از تصنيف كه ميتواند
“اي واي حبيبم” باشد به طرز مضحكي چندين بار تكرار ميشود.
|
زنيكه:
|
خفه كن اين انكراالاحسوات رو بابا(در گوش زن) تو هم
يخورده خودت رو جمع و جور كن.
مرد گرامافون را خاموش ميكند و زن به خود ميآيد.
|
زن:
|
مثل اين كه خيلي فيلمي شد(روي مبل مينشيند) البته
تقصير شماست. اين اين موسيقي خاطرهانگيز و اين اتاق…حتي دست به
تركيبش نزديد.
|
مرد:
|
اين جا متعلق به شماست
|
مردتيكه:
|
و البته كمي هم به ما
|
زن:
|
خواهشم ميكنم
|
مرد:
|
باور كنيد
|
زنيكه:
|
تعارفهاي تيكه پاره
|
زن:
|
تعارف نكيند. شما بوديد كه توي همه اين سالها اين
خونه رو نگه داشتيد.
|
زنيكه:
|
(اتاق را ورانداز ميكند) البته نه خيلي خوب. ميشديه
دستي به سر و گوش اين جا كشيد
|
مرتيكه:
|
بايد ممنون باشن كه دست بهش نزديم. و گرنه ميتونستيم
اين همه خرت و پرتها رو چپو كنيم.
|
مرد:
|
(مرد بر ميخيزد) بذاريد براتون چايي بيارم
|
زن:
|
زحمت نكشيد
مرد پس از چند لحظه چاي ميآورد.
|
زن:
|
حسابي مزاحم شديم
|
زنيكه:
|
(آرام) انگار يادت رفتهها
|
مرد:
|
اين جا خونه خودت
نظرات شما عزیزان:
امین 
ساعت16:11---7 ارديبهشت 1390
سلام سارا جون.وبلاگ باحالی داری استفاده کردم.با تبادل لینک موافقی؟
چهار شنبه 7 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 15:36 :: نويسنده : سارا
در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم ، حتی به مساحت یک یاد !

آمار
وب سایت:
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 14
بازدید ماه : 11
بازدید کل : 11767
تعداد مطالب : 82
تعداد نظرات : 90
تعداد آنلاین : 1
|
|
|
|
|