سارا افشار
نیازی به توضیح نیست .
طرح فيلمنامه: تخته سياه محسن مخملباف
جاده خاكي در دل كوهستان، روز: مرداني كه لباس كُردي به تن دارند و تختههاي سياهي را بر دوش ميكشند از پيچ جاده كوهستاني پيدا ميشوند. از آن ميان يكي كه از اين پس او را «معلم اول» ميناميم، با معلم ديگري درد دل ميكند. او شاكي است كه چرا معلم شد وحالا مجبور است براي همه عمر در جستجوي شاگرداني كه حاضر نيستند درس بخوانند آوارگي كند. از دور صدايي گنگ در كوه ميپيچد. معلمها نگران ميشوند. صدا رفته رفته نزديك تر ميشود. معلمها ميدوند و خود را زير تختههاي سياه استتار ميكنند تا هليكوپترهايي كه از بالاي سر آنها ميگذرند آنها را نبينند. صداي هليكوپترها دور ميشود و صداي كلاغ جاي آنها را ميگيرد. يكي از معلمها كه از اين پس او را «معلم دوم» ميناميم، از لاي تختهها سر بيرون ميكند و به صداي كلاغها چون خود آنها پاسخ ميدهد. كلاغها آرام شده دور ميشوند. معلمها برميخيزند و به قصد استتار تختههاي سياه خود را گِل مالي ميكنند و راه ميافتند.كمي بعد راه معلم اول و دوم از ديگران جدا ميشود و كمي بعدتر معلم اول راهي روستاها ميشود و معلم دوم راهي ارتفاعات ميشود تا شايد كساني را در ميان چوپانها بيابد كه حاضر باشد كلمهاي بياموزد و در ازاي آن معلمها را با لقمهاي نان سير كند. جادة روستايي، ساعتي بعد: معلم اول ميرود و در راه به پيرمردي برميخورد كه كاه به باد ميدهد. معلم اول از او ميپرسد كه آيا پيرمرد حاضر است كلمهاي بياموزد؟ پيرمرد به جاي هر پاسخي نامهاي را به معلم اول ميدهد تا برايش خوانده شود. نامه به زبان عربي نوشته شده و معلم كه كُرد است از خواندن نامه عاجز است اما پيرمرد اصرار دارد تا معلم او را از آنچه در نامه نوشته شده با خبر كند كه او از حال پسر اسيرش در عراق با خبر شود. معلم اول دست آخر مجبور ميشود نامه را از تخيل خود بخواند تا به پيرمرد اميد داده باشد. روستاها، روز: معلم اول در كوچههاي روستا ميگردد و براي پنجره بسته خانهها آواز سر ميدهد و مردمي را كه صدايشان شنيده ميشود اما ديده نميشوند به آموزش ميخواند و پاسخي نميشنود. كوره راه كوهستاني، (به سمت ايران)، روز: معلم دوم به گروهي از نوجوانان قاچاقچي برميخورد كه بار بر دوش در صفي از پي هم روانند. در پرس و جوي معلم از ايشان، معلوم ميشود كه آنها هر روز از ايران به عراق ميروند تا جنس قاچاقي را به همراه بياورند و با مزد كمي كه از اين راه به دست ميآورند امرار معاش ميكنند. معلم دوم از آنها ميپرسد كه آيا حاضرند درس بياموزند اما آنها جواب منفي ميدهند. چرا كه خود را زير بار و در حركت ميبينند. معلم دوم ميگويد او هم حاضر است به همراه آنها حركت كند و در همان حالي كه حركت ميكنند به آنها درس بياموزد. نوجوانها نميپذيرند و حركت ميكنند اما چون راه باريك است براي عبور نوجوانان چارهاي جز اين نميماند كه معلم از جلو برود و نوجوانها از پي او بروند. كوره راه كوهستاني، (به سمت عراق)، روز: معلم اول مستاصل ميرود كه به گروهي آواره و خستهتر از خود ميرسد. پيرمردان كه هر يك بقچه باري را بر دوش دارند، آن قدر پيرند كه بعضي از آنها به كمك ديگران راه ميروند. در اين بين تنها يك زن با آنها همراه است كه پريشان و مجنون مينمايد. معلم اول ميكوشد تا او را به معلمي بپذيرند و او را سير كنند. اما پيرمردان ميگويند آنها حريف شكم گرسنه خودشان هم نميشوند، چه رسد به شكم گرسنه او. معلم اول در گوشهاي پيرمرد مريض حالي را مييابد كه از درد مثانه مينالد و از شاشيدن عاجز است. معلم اول به او ميگويد هر كمكي بخواهد به او ميكند به شرط آن كه در ازايش سير شود و پيرمرد ميگويد «بگو چه كنم تا بتوانم بشاشم.» پيرمردان ديگر از معلم ميپرسند آيا راه مرز را بلدي؟ چنان چه ما را تا مرز راهنمايي كني تو را هم سفره خودمان ميكنيم. معلم اول ميپذيرد و همراه ايشان ميشود. لحظهاي بعد تخته سياهي كه بر دوش معلم اول بود، به تخت رواني بدل ميشود كه پيرمرد مريض را بر خود ميبرد، معلم اول كه حالا از حمل كنندگان تخت روان است، چشمش در پي زن پريشان حواس ميرود و از اين و آن درباره او پرس و جو ميكند و پاسخ ميشنود كه اين زن، شوي مرده است و بچهاي كه به دنبال خويش ميكشد نيز از همان شوي مرده است و اگر خيلي در خودش احساس جواني ميكند، بسمالله، او را به زني بگيرد. مهريه زيادي هم نميخواهد. همان تخته سياهي را كه بر دوش دارد مهريه زن كند و خلاص. كسي همان پس و پشتها عقد معلم اول و زن را ميخواند. در بدويترين شكل آن. مثلاً جايي كه زن مشغول سرپا گرفتن بچه خويش است. حتي تخته سياه هم به عنوان ديوار حجله كفايت ميكند. قله كوه، همان زمان: قاچاقچيان نوجوان تكيه داده بر بار خويش در حال استراحتند. معلم دوم يكي را يافته است كه به آموختن نام خويش راغب است. نام او ريبوار است. رودخانهاي در عمق دره، همان زمان: زن مشغول شستن لباسهاي بچه كوچك خويش است. پيرمرد از درد مثانه به خود ميپيچد و از خدا آرزوي مرگ ميكند. معلم اول تخته سياه را كنار تخته سنگها چنان قرار داده تا حجلهاش از نگاه نامحرمان در امان باشد. پيرمردي كه خطبه عقد را خوانده است سر ميرسد و بچه كوچك را پي نخود سياه ميبرد. معلم اول و زن اكنون در حجله تنهايند. معلم اول مدتي به زن خويش مينگرد بعد گچي را برميدارد و روي تخته سياه به كردي جمله «دوستت دارم» را مينويسد و براي آموزش اين جمله به زنش حروف آن را هجي ميكند. پيرمرداني كه به قصد سرگرم كردن بچه كوچك به گردو بازي پرداختهاند. خودشان آن قدر سرگرم بازياند كه از بچه غافل شدهاند. بچه خود را به حجله ميرساند و مادرش به قصد سرپا گرفتن او از حجله ميگريزد. معلوم است كه اين زن مردش را نميخواهد. پيرمرداني براي كمك به پيرمردي كه مريض شده او را به آب سرد رودخانه مياندازند و به او آب ميپاشند. پيرمرد از سرماي آب ميلرزد اما همچنان از شاشيدن عاجز است. آتشي روشن ميشود و پيرمردان دور آتش گرم ميشوند. پيرمردي ابراز عقيده ميكند كه «حتي اگر شيطان رانده شده را در آب سرد رودخانه ميانداختند به خود شاشيده بود. لابد اين مرد از شيطان نيز گناهكارتر است.» قله سنگي، كوره راهها، كمي بعد: معلم دوم مشغول آموختن نام ريبوار به ريبوار است. نوجواني كه سرگروه است سر ميرسد و فرياد ميكند كه «سربازان دارند ميآيند.» و همه ميگريزند و معلم نيز با آنها ميگريزد. كمي دورتر وقتي كه احساس امنيت به نوجوانان باز ميگردد، معلم دوم كه تخته سياهي را بر دوش دارد، دوباره نام ريبوار را براي او هجي ميكند و ريبوار كه زير بار خويش خم شده در پي تخته سياهي كه بر دوش معلم دوم است ميرود و هجي كردن نام خويش را ميآموزد. يكباره فريادي برميخيزد و يكي از نوجوانان به دره سقوط ميكند. دقايقي بعد تخته سياه معلم دوم به تبر نوجوانان شكسته ميشود تا پاي شكسته نوجوان سقوط كرده با آن بسته شود. نوجوانان كه هنوز احساس خطر ميكنند، گروه گروه از هم جدا ميشوند تا دوباره در جاي ديگري به هم بپيوندند. قله مه گرفته، همان زمان: انبوه پيرمردان ميروند. خستهاند. معلم اول تخته بر دوش پيشاپيش آنها ميرود. در پي او زن ميرود. و بچه كوچك آستين مادر خويش را گرفته است و ميرود. در جايي بچه كوچك در پي خرگوشي كه از لاي جمعيت ميگريزد ميرود و گم ميشود. مادر او در پي او بر خلاف جمعيت ميدود و معلم به دنبال زن باز ميگردد. حالا جمعيت پيرمردان دور شده و معلم اول و زن و بچه تنها ماندهاند. معلم تخته سياهش را زمين ميگذارد و دوباره مشغول آموختن جمله دوستت دارم ميشود. زن كه روي زمين نشسته و به بچه كوچك خويش غذا ميدهد به او بياعتناست. معلم هر لحظه از بياعتنايي زن عصبانيتر ميشود، چنان كه گويي ميخواهد زن را در امتحان كلاس رد كند و هر لحظه نمره كمتري به اوميدهد و قهركنان ميرود. اما لحظهاي بعد صداي زن كه از پي او ميآيد او را از رفتن باز ميدارد و ميچرخد. زن به او ميرسد و دستهايش را به سوي گردن او دراز ميكند و شلوار بچه كوچك را كه براي خشك شدن بر تخته پهن شده، بر ميدارد و برميگردد. راه گله رو، همان زمان: معلم دوم ميرود و درس ميدهد. ريبوار و سه نفر ديگر كه به همراه اويند يكباره به زمين ميافتند وچهار دست و پا باز ميگردند. لحظهاي بعد معلوم ميشود كه نوجوانان خود را در ميان گلهاي كه عبور ميكند مخفي كردهاند تا از نگاه ماموران مرزي در امان بمانند. معلم دوم با تخته سياهي كه بر دوش دارد چنان است كه گويي چوپاني در ميان گله. معلم و گوسفندان از جلوي نگهبانان مرزي عبور ميكنند. ساعتي بعد گله به جايي ميرسد كه دختران جوان بايد شير گوسفندان را بدوشند. معلم دوم كه گرسنه است، دست خويش را زير سينه گوسفندي ميگيرد و از شيري كه دختر بچهاي در سطل ميدوشد خود را مينوشاند. تخته سياه بر پشت معلم دوم تكيه داده شده و ريبوار بر تخته سياه تمرين نوشتن نام خويش را ميكند. وقتي موفق ميشود كلمه ريبوار را شبيه آن چه معلم به عنوان سرمشق بر تخته نوشته بنويسد از خوشحالي فرياد برميآورد كه «نوشتم، نوشتم، نام خودم را نوشتم» و در دم به صداي تيري كه بلند ميشود كشته ميشود. نوجوانان ديگر به دامن كوه ميگريزند اما هر يك با صداي تيري كه بر ميآيد در ميان گوسفنداني كه از هراس به هر سو ميگريزند به زمين ميغلتند. كوهي مجاور مرز كردستان عراق، همان زمان: پيرمردان از صداي تيراندازي ميگريزند و هركس در پناه تخته سنگي خود را مخفي ميكند. زن كه از وحشت بمباران شيميايي خود را به زير تخته سياه معلم اول كشانده براي جلوگيري از بمباران شيميايي سنگ ريزههاي كوچك را جلوي تخته سياه ميگذارد و بچه كوچك خويش را در بغل ميفشارد. پيرمردي كه به هيچ چارهاي قادر به شاشيدن نبود بياختيار در گوشهاي به خود ميشاشد و از ترس به زيرتخته سياه ميگريزد. لحظهاي بعد آنها چهار دست و پا چون گوسفندان ميروند و زن، بچه كوچك را زير شكم خود ميكشاند و از وحشت بمباران شيميايياي كه در راه است زوزه ميكشد. معلم اول كه تخته سياه دوش خود را چون سپري بالاي سر زن و بچه كوچكش گرفته به او دلداري ميدهد. تا كمتر بترسد. مرز، آخرين ساعات روز: گروه پيرمردان به همراه معلم اول و زن و بچه و پيرمرد شاش بند شده به مرز ميرسند، باد ميوزد. مه همه جا را گرفته است. معلم اول فرياد ميكند كه ديگر رسيديم. اين جا خاك زادگاه شماست. ابتدا هيچ كس باور نميكند، اما رفته رفته ميپذيرند و براي سپاسگزاري از خداي آسمان به زمين ميافتند و براي عبور از خط مرزي به احترام كفش خويش را از پا درميآورند. در آخرين لحظه عاقد خود را به معلم اول ميرساند و او را راضي ميكند تا طلاق زن را بدهد. چرا كه خيال زن مجنون پيش شوي مرده خويش است. معلم اول ميپذيرد. خطبه طلاق خوانده ميشود و تخته سياه به عنوان مهريه به دوش زن گذاشته ميشود و ميرود. وقتي زن از مرز مه گرفته عبور ميكند كلمه «دوستت دارم» كه گويي زن هيچ گاه آن را نياموخت، بر تخته سياه پشت او به چشم ميخورد. محسن مخملباف ـ 1378
نظرات شما عزیزان: چهار شنبه 7 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 18:6 :: نويسنده : سارا
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |